سلام! اسمم حسینــــه ، ساکن مشهد ، دانشجوی ترم دو کاردانی کامپیوتر و متولد 8 آذر 1369 هستم.(عاشق عدد 8 م و بیزار از 9) دیگه اینکه زیاد فوتبالی نیستم ولی کریس رونالدو رو خیــلـی دوست دارم. به برنامه نویسی هم علاقه زیادی دارم!!! این وبلاگم هم اوقات بیکاریم رو پر میکنه! ولــــــــــــــــــــی میخوام همه چی توش باشه ، یعنی هر چی که شماها بخواین، پسسسسسس حطمن طو نذراط بهم بگیــن !!!
عــــــــــشــــــــــق فــــرمـان داده که بــــه تــــو فــکــر کــنــم روز و شــــب زیـــــر لـبـــــم اســــم تــــــــــــو رو ذکـــــر کـنـم دوســـــــتــم داشتــــه بــــاش دوستـــــــــــم داشـــتـــه باش مـــــــن به آن می ارزم که بــــــه مـــــن تکــــــــــیــــــــه کنی گــل اطـمــــــــــیــنـان را تــــــــــو بـه مــــن هــــــــدیه کـــنـی مــــن به آن می ارزم که قـــربانــــــگاه تـــــــو به دادم برسی تـــــــــو نجــــــاتم بـــدهی از غـــــــم بی هــــم نفســـــــی تـــو به آن می ارزی که گریـــــه بارانم را به تــــو تقدیم کنم دوســـــــتــم داشتــــه بــــاش دوستـــــــــــم داشـــتـــه باش مـــن به آن می ارزم کـــــه بـــه مـــن تکــــــــــــــیـــــــه کنی گــل اطـمــــــــــیــنـان را تــــــــــو بـه مــــن هــــــــدیه کـــنـی تـــو بــــه آن می ارزی کـــه اســیـــــــــــر تــــــــــــــو شـــــوم و به یـــمــن نفست آنقدر زنـــده بمانم تا که پیــر تـــو شوم تـــو به آن می ارزی که گریـــــه بارانم را به تــــو تقدیم کنم
دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد »
*** و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
*** دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
*** دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست
*** دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبــت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عــــادت بکنم بگم فقط مال منــی، به تــو جسـارت بـــکنم اینقدر ضعیفی که با یک نــگاه هرضه میشکنی اما تو خـلــوت خودم تنــها فـقـط مــــال منی هرگز نخواستم که به داشتن تو عــــادت بکنم بگم فقط مال منــی، به تــو جـسـارت بکنم ترســـم اینه که رو تنت جای نــــگاهم بـمونه یا روی پیشـــه چـــشات غــبار آهـم بـــمونه تو پاک و ساده مثل خاک حتی با بوسه میشکنی شـکـل هـمـه آرزوهام تـجــسـم خواب مـنی حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست پیش تو آینــه چشـام حقیــر لایق تـو نیست هرگز نخواستم که به داشتن تو عــــادت بکنم بگم فقط مال منــی، به تــو جسـارت بکنــم
زنـــدگی آرام اســــــت، مثل آرامش يك خــــواب بلـــند. زنـــدگی شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنـــگ. زنـــدگی رويايي است، مثل رويـــــاي يــك كــــودك نــــاز. زنـــدگی زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچــه ي بــــاز. زنـــدگی تك تك اين ساعتهاست، زنـــدگی چرخش اين عــقــربه هاست، زنـــدگی راز دل مــــــادر من زنـــدگی پينه ي دست پــــــدر است زنـــدگی مثل زمان در گــــــذر . . .
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ فقط ميگه: تو مال مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم. . .
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچــــــــر شده بــود؟....!!!! »
چرا نظر نمیدین آخه؟
بابا میاین نیگاه میکنین، یه چیزی هم واسه خالی نبودن عریضه بگین دیگه!!!!!!!!
طالع بيني انسانها و شناخت خصوصيات آنها از روي حرف اول اسم آنان!!!!
توجه : در اين روش به دليل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"بايد به جاي اين حروف معادل فارسي آنها را قرار دهيد .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب.
الف : خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن ميانه رو و با همه ملاحظه كند و خونگرم ميباشد و با همه كس زود صميمي ميشود و در زندگي در جنگ و جدال و گفتگو به سر ميبرد و پيراهن سياه بر او نامبارك مي باشد و محنت بسيار مي كشد و هر چه را طلب كند زود بيابد و مريضي وي هميشه در باد قولنج گردن و پهلو مي باشد.
ب : فردي خوش قيافه و زيبا و بامحبت و رفيق . . .
روی ادامه مطـلب کلیک کنین (نظر هم یادتون نره دوستای خوبم)